بسم الله الرحمن الرحیم
دلتنگ اشتع خورسته ایم دده جان(دلتنگ خنده هایتم ای پدر جان)
بمناسبت روز پدر
من دو روز در سال روز پدر دارم
روزگار وگردش زمانه بر حسب ذات وکنه ا ش می چرخد ودر این چرخش اش قرعه را بنام ما زد که در هفتم آذر ماه سال ۱۳۴۶(سوم محرم)تندیس مهر ومحبت مادرم( بانو سلمه اسماعیلی) را برای همیشه از ما بگیرد وعزادار مادرمان گردیم
ونبود او راهمیشه در زندگی مان احساس کنیم
ونه رنگش ونه بویش را در مسیر زندگی نداشته باشیم
شاید مصلحت دادار خلاق این بوده ومانیز تمکین کردیم بر این تقدیر
من که پنج سال بیشتر نداشتم وچون نیمه اول بودم کلاس اول رابا مرگ مادرم تقریبا آغاز کردم وتسلیت همکلاسیمان را هنوز با معلم کلاس اول(آقای طیاری)در ذهن من بیادگار دارم
دبستان صالح اسکستان(شهید مدنی) در زمان ما صبح وبعد از ظهری بود
تقریبا یکسال از این وداع غم انگیز همیشگی با مادرم گذشته بود
صبح طبق معمول از پدرم(شادروان محرم رجبی)خداحافظی کردم
از آنجايی که در اسکستان در آن زمان تنور نانوایی در هرخانه ای بود وهرکس نان خانواده اش را در تنور خانه شان پخت می نمودنند
ماهم تنوری داشتیم که در  زمان زنده بودن مادرم .نان گرم را در سفره مان داشتیم اما افسوس وقتی رفت
گویا سفره ماهم تا چندصبای بان نان کرم خدافظی کرد
در آن  صبح روز پدرم خمیری داشت تهیه می کرد  تا پخت شود که من عزم رفتن به مدرسه را داشتم و ظهر به خانه برگشتم خمیر نرسیده بود وپس از خوردن نهار
پدرم بمن گفت سر راهت به عمه ام (مرحومه مشدی غنچه) بگویم غروب بیاد تا نان را بپزد
به در خانه عمه ام‌رفتم متاسفانه نبود
مدرسه بعد از ظهرم تمام شد با حالت کودکانه که بازیگوشی عجین وهمراهم بود به خانه برگشتم
پدر م چون دید که عمه ام نیامد خودش تنور را روشن کرده بود
تا او نان مان بپزد
هرم تنور بالا گرفت
آتش برای پخت نان آماده شد
پدرم با ورز دادن خمیر .اولین گوله خمیر که پهن کرده بود را به دیواره تنور زد افتاد
من داشتم نگاهش می کرد
دومی را زد بوی تند سوختن ریش اش بر محوطه پیچید وخودش هم متوجه شد
دستی به ریش اش زد واحساس کرد که مقداری سوخته است
دومین خمیر به مرحله پخت نرسیده .افتاد در درون تنور
سومی را که به جداره تنور زد خمیرلجوجانه بلافاصله ماندن را بر رفتن به درون آتش ترجیح داد وافتاد
در این هنگام قطرات اشک چون سیلابی بهاری بر گونه پدرم به طرف ریش سوخته اش جاری شد
گویا که میخواست سوختگی اش را ترمیم کند
من نیز تاآن زمان نظاره گر این صحنه بود م
نتوانستم احساساتم را کنترل کنم بی اختیار به گریه افتادم
پدرم شاید  که احساس عدم توانایی در پخت نان در خودش میدید گریه می کرد ویا اینکه بیاد مادرم افتاده بود چون اولین بارش بود که نان می پخت(معمولا عمه یا زن عموهایم نان ما را می پختن)
منهم هم بیاد مادرم افتادم گریه کردو هم بخاطر دیدن اشکهای جاری برگونه های پدرم
بطوریکه قطرات اشکش بر آتش می ریخت صدای آن بگوشم می رسید
من طاقت نیاوردم
بپدرم فهماندم که ناراحت نباش
دارم میروم دنبال معصومه خاله(خدارحمتش کند) که حقیقتا بانوی مهربان و ارزشمندی بو(مادرآقای غلامرضا جباری)
خانه ما مقداری باخانه شان فاصله داشت
دوان دوان خودم را به خانه شان  رساندم با لکنت زبان به او گفتم بیا که در خانه ما معرکه اشک وآتش وعشق(به سفره آوردن نان گرم) برپا ست وپدرم در تقابل این سه است
ایشان هم باسرعت خودش را رساند
صحنه را وقتی دید آنهم به گریه افتاد.
پدر از پشت این جنگ نابرابر. اشک وآتش وعشق کنار کشید درحالیکه هیچ خمیری پابند در جداره تنورنبود
همه خودشان در آغوش آتش سوزان انداخته بودند وسوختن رابر نان شدن ترجیح داده بودند
معصومه خاله مثل آهنربایی که به آهن می چسبد خمیرها را بر دیواره تنور چسباند وخمیر ها به نان گرم ولذیذ تبدیل شدند
خمیر به اتمام رسید
ونان ها در سفره مان چند روزی مهمان بودند
و....⁦
از این جهت من در سال دو روز روز پدر دارم
اول آنکه ثابت است روز گریه پدرم و روزجنگ اشک وآتش وعشق در تاریخ ۲۴/۹/۱۳۴۷
دوم در روز میلاد مولی الموحدین علی ع
اگرچه ۱۴/۱/۷۴روز رفتن پدرم به جایگاه ابدیش هست وبیست ودوسال از نبودش رنج میبرم ولی این صحنه چه در زمان بودش از خاطرم محو نشده بود والان آنهم که نیست همراه همیشگی من شده است وهرگز زدوده نخواهد شد
خداوند پدرم محرم رجبی ومادرم سلمه اسماعیلی باتمامی از دنیا رفتگان خواننده این متن را غریق رحمت واسعه خود نماید  
آمین یا رب العالمین
آیت الله رجبی اسکستانی.رشت.۲۲/۱/۹۶