لحظات زیبا وصف ناشدنی دیداری باحاج مسعود اخوان کلوری پس از چهل سال
رشت منو کلافه کرده بود وروزه هم بر خشکی وجودم افزوده ومرا
بسان چوب خشکی افتاده در کویر برهوت بی تحرک ولی گوش
بفرمان باد که عنقریبا به سنگی برخورده نموده تا متلاشی شوم
کرده بود. ناگهان صدای موبایلم بصدا درآمد وانطرف صدای آشنا که
سالیان سال دیدارش را داشتم بود با صدای مهربان ولطیف که فقط
یکبار درچندر روز پیش شینده بودم بود . به به چه صدای مخملین و
شفافی که برعمق وجودم نفود میکرد و گیا این صدا همانند لالایی
مادر برایم نشات آور بود ودنیایی بر من به زیبایی قاصدکهای خوش
خبر ترسیم میکرد وچهره ولب خشکم یکباره بشاش وخندان شد {
صدای مهربان حاج مسعود اخوان کلوری} بود همونی که همیشه آرزوی شنیدن را
داشتم ودیدن روی ماهش را. چون رگه صدایش مانند مادر مهربان ا
و من یعنی شادروان اینجی مانا بود لطیف ومخملین ومادرانه .گویا
برایم او بود نجوا می کرد آیت جان ناراحت مبش ازین اشته ننه ایم.
چاجی نظرف تلفن اعلام کردم من چند ساعت دیگر در رشت
هستم پس بیا یکدیگر را ببینیم تلفن قطع شد من در گوشه
نشستم وآنچه روزهای قشنگ را با این مادر مهربان در سال ۱۳۵۴
در کلور گدرانده بودم ونازهایه مادرانه ونجواهایه مهربانه را در ذهنم
متصور می کردم وهر دقیقه بساعت نگاه میکردم ساعت اصلا نمی
خواست حرکت کنه من عقربه هایش را بی حرکت میدیدم وحق
داشت او راه خودش را می رفت واز اشتیاق دلم خبر
نداشت/.ساعت سه ونیم گوشی سکوتم را شکست حاجی گفت
من در کمربندی خرمشهر رشت نزد یکی از بستگانم هستم آدرس
نمایشگاه آقای علیرضا ره کلوری که از فرهنگیان محترم رشت بود را
دادند.ماشین را روشن کردم تا از طرف وشیباه به کمربندی بروم
وسر راه از شیرینی سرای شاخه نبات مقداری برای این دیدار وصف
ناپذیر ورویایی شیرینی بخرم در فکر لحطات خوش دیدار را بالا
وپایین میکردم وچاجی را در ذهنم شخصیتهای مختلف تصور میکردم
ولی هرچوری متصور میشدم او را مانند مادرش تصور میکردم یک
دفعه در خودم بود که دیدم دقیقا روبروی نمایشگاهم واول گفتم
شیرینی نخریدم دست خالی خوب نیست وچون ماه رمضان هم بود
منصرف شدم تا دوباره برگردم شاخه نبات میترسیدم که حاجی
چشم انتظار باشه .بهرحال از ماشین پیاده شدم وآهسته وآهسته
وارد ورودی نمایشگاه شدم یک دفعه دیدم یک فرد باموهای صاف
وجوگندمی وصورتی کشیده ومتبسم بطرفم میاید حدس زدم
حاجی مسعود بود یکباره خودم را انداختم به بغلش ومقداری
یکدیگر را بغل کردیم آسمان وزمین وپسر جوان ومهربان و آقای ره
تماشگر چنین صحنه ای بودند ودر اینجا بود که یکی از خاطره انگیز
ترین وفراموش نشده ترین لحظات عمرم رقم خورد وصدایم گرفته
بود واینگار در در رویا بسر می برم وخموش فقط به چهره مهربانش
نگاه میکردم وکلام زیبایش را گوش میدام واز زنده یاد مشکات اخوان
سخن بمیان آورد ومقداری از گذشته اش گفت ومن همچنان در
درون این هیجان وصف ناشدنی غوطه ور بودم ویک دفعه اعلام
کردند زمان خداحافظی ست چون برای کاری به رشت آمده بودند و
با ناباوری دوباره یکدگر را به آغوش کشیدم که این بار بوی مادرش
را در وجودش حس کردم ودر حالیکه همچنان زبانم از این هیجان
ولحظه خوش دیدار دربند وبریده وبریده حرف می زدم وخداحافظی
میکردیم .پشت سرشان را نگاه ملتمسانه نگاه میکردم تا اینکه
ماشین آنان از نگاه من دور شد ومن برگشتم خانه البته با
آهستگی تمام .میسری را که در چند دقیقه آمده بودم در یکساعت
طی کردم وهنوز پس از چند روز حلاوت وشیرینی آن لحظات در
وجودم هست واحساسش از بین نرفته وگاهی احساس می کنم
در رویاهست ولی نه حقیقت داشت برادر بزرگم حاج مسعود اخوان
لمس کرده وبوسیده وبوییده بودم وعطر وجودش هنوز در بدنم حس
می کنم وچند روزی با این حس روزگار می گذرانم وآرزوی تکرارش
را دارم وهمچنین دیدار این چنینی با آقای نورالله اخوان فرزند دیگر
اینجی مانای خدا بیامرز که آنهم عزیز من است به امید تکرار این
لحطات خوش وناب ...رشت آیت الله رجبی اسکستانی
۲۶/۴/۱۳۹۴🍀🍀🍀🍀
انگار همین دیروز بود که چشم های اشتیاقمان را به پهنه آسمان دوخته بودیم و آمدن ماه نو را انتظار می کشیدیم؛ ماهی که زمین را به آسمان پیوند می دهد و انسان را از تعلقات تن می کَنَد و به حقیقت ایمان نزدیک می کند، ماهی که آدمی را به میهمانی حضرت دوست دعوت می کند و او را بر کنار سفره بی پایان رحمت می نشاند، ماهی که با نور نماز و نیایش و با ریسمان روزه و پرستش و در سایه سار قرآن، تو را از چاه بردگی به ستیغ بلند بندگی می رساند. اینک آن ماه دلربا، آهنگ رفتن دارد و ما مانده ایم با یک دنیا انس و دل سپردگی و رنج تنهایی و بی تابی فراق. باید بسوزیم و بسازیم و چشم به راه آمدنش باشیم، تازه اگر نفسی از عمر باقی باشد و قافله مرگ، ما را با خود نبرد.

